چند سطر زندگی
خیلی سخته غمخوار کسی باشی که خودت بزرگترین غمش هستی
شاید توی این وب که ادرسش رو نوشتم یه کارهایی بکنم...البته با تغییرات فیزیولوژیکی این روزا دلم گرفته سرما هم خوردم حال هیئت رفتن هم ندارم نمیخوام چشمم به مهدیس و داداش جونش بیوفته فیل شون یاد هندستون بیوفته. نمیخواستم مثل بعضیا وبم رو ول کنم به امان خدا و برم سرزندگیم گفتم لااقل یه خداحافظی بکنم بعد برم و فراموش بشم چون یه آدم فراموش شدنیه حتی من حتی شما حتی مرده ها.... یه مدتی میشه نوشتنم نمیاد ولی صبوری کردم و موندم تا اینکه دیگه.... این اخریا میدونم یه جوری شده بودم لینکا رو بیخود پاک میکردم ولی این به خاطر اینه که اطرافم رو داشتم میشناختم فقط افسوس که دیر شناختم. فعلا هم همه رو پاک کردم حتی همون یه نفر رو که همیشه بود و دیگه نیست چون نیستش من کلا ۲ سال و نیم دیر کردم و افسوس. فقط یه حرف خصوصی دارم با یکی که حال ادامه مطلب رمز دار ندارم همین جا میگم با شخص شما هم هستم: یه روزی اون وقتهای دور دورتر فکر میکردم میشه باقی عمر رو با تو گذروند که فکر کنم اشتباه کردم. اول اینو بگم که هیچ وقت زیر قولی که داده بودی نزن میدونم که نزدی و انجامش دادی و خوشحالم کردی ولی فقط دوباره سراغش نرو.. میدونی که چی رو میگم؟ همون دیگه یادته اون آخرش گفتم فراموشت نمیکنم و تا حالا نکردم ولی تو زودتر از من گفته بودی فراموشت نمیکنم ولی میدونستم اینو همینطور گفتی چون حالا میبینم فراموش شدم. یادته به خاطر حرف تو وب رو پاک کردم؟ ولی دوباره ساختمش چون دلم برات تنگ میشد ولی حالا رهاش میکنم چون دیگه اینجا هیچکس منتظر من نیست. این منم که بیشتر دل تنگ میشدم نه تو چون تو منو ول کردی نه من. این وسط کسی که میخواست جدایی رو تو بودی نه من ولی اگه تا حالا هم باهم میموندیم حالا بهت میگفتم برو چون دلی که با من نیست به زور که نمیشه نگهش داشت!! به سلامتی اون دو سه تا یادگاری باقیمونده ازت که همیشه مواظبشونم و خاطرات اون روزا توی صندوقچه قلبم کلام اخر بدرود با یکی از پسرای دانشگاه دعوام شد بس که پررو شده بود اول به زبون خوش بهش گفتم نفهمید دیگه سرکنفرانس گروه ما من و یکی از بچه ها که داشتیم کنفرانس رو ارائه میدادیم بازم این پسره شروع کرد من هم نه گذاشتم نه برداشتم جوابشو خیلی نافرم دادم استاد هم پشت من درامد و ... بعد کلاس هم امد سراغم و حسابی از خجالت هم درامدیم. فکر کرده معذرت خواهی میکنم دچار توهمات فانتزی شده..ولی بد جوابشو دادما تقصیر خودش بود من یا چیزی نمیگم یا بگم دیگه نمیفهمم چی به چیه!! منم بلدم چه کار کنم... دیروز هم با یکی از خواهری ها رفتم دانشگاه بعضیا رو بهش نشون دادم.. بهش گفتم دوشنبه بیاد تا یه شخص خاص رو ببینه ولی قبول نکرد امتحان داشت. حیف شد وگرنه طرف میگفت: تو خودت کم بودی یکی دیگه هم با خودت اوردی؟ وایی که نمیدونید چقدر بچه ها رفتن تو نخ کارهای این نگاه میکنن ببین به من چی میگه و چه کار میکنه.. بهشون میگم بابا منو این هیچ ربطی بهم نداریم بیچاره زن داره فقط یه کم تنش میخاره که ادب میشه. اصلا من دارم اینا رو به کی میگم؟ اینجا متروکه شده. همون بهتر که کسی اینجا نیست. ببار باران
مامانم و خاله میخوان باهم برن کربلا..فعلا باید برن ثبت نام ولی الان یه سوال برای من پیش امده اینکه وقتی ما اینا رو از فرودگاه بیاریم باید بریم کجا؟ خونه خاله یا ما؟ چون فامیلایی که میان که فامیل هردوتا خواهر هستن.. نمیشه که نصف اینجا نصف اونجا (نصف مال من نصف مال تو) رازهایی بود٬ عشق هایی بود٬ روزهایی بود٬ بود٬ بود٬ بود... حالا فقط سکوت است٬ و بغض هایی که بلعیده میشوند یکی یکی! ساکت می شوم٬ به حرمت تمام حریمهایی که بود و بود و بود...
قابل توجه ب.م و ا.ع و ب و ع هر کوفت دیگه ای که میاد واسه من الفبا رو صرف میکنه و معلوم نیست چه جانداری هست بگم که خری بیش نیستی حالا که چی میایی جفنگ مینویسی؟ هی میاد بیخودی میگه سلام اون سلام تو سرت بخوره گفتم که در کنار تو باشم ولی نشد دلخوش به انتظار تو باشم ولی نشد تو٬ اولین کسی که مرا صید می کند٬ من٬ آخرین شکار تو باشم ولی نشد تو ساحل پر از صدف روبرو و من دریای بی قرار تو باشم ولی نشد قسمت نبود سهم هم از زندگی شویم پیش آمدم که یار تو باشم٬ ولی نشد ناف مرا به نام زمستان بریده اند می خواستم بهار تو باشم ولی نشد
.یه شعر از سهراب سپهری هست که میگه:
این چند خط زیر برای دل خودمه مفهومش هم برای خودمه هیچ شخص حقیقی یا حقوقی خودشو درگیر نکنه..اختیار دل خودمون رو هم نداریم؟ پوستش کلفت شده، مثل خودم! شلاق می خورد از کنایه ها، دم نمی زند!
این مدت کلی اتفاق افتاده.. از جمع شدن ماه*واره ها مثل خونه ما و اون انفجار توی ملارد و کشته شدن اون همه آدم و دروغ گفتن بر این اساس که فقط چند نفر کشته شده. امروز میخوام کیک درست کنم. مثل یه دختر خوب هم دارم درس میخونم شاید قبول شدیم شاید هم نشدیم. کسی چه میداند!! فردا یه مراسم عید برای مامان بزرگمه حیف نمیشه برم. برم که این سرفه ها منو کشتن ۲ دی کنکورمه و هیچی نخوندم.خدا بهم رحم کنه فقط هم ۲تا رشته زدم من به کجا میروم؟ ازاین به بعد امدنم کم میشه دارم میپوکم به خدا استرس دارم .دارم میمرم الانه که سکته کنم هوا کمه پ.ن.۱) سه شنبه(امروز) برف و بارون بود.اولین برف تهران. بیرون رو که از مترو میدیدی همه جا سیاه سفید بود فقط یه عروس سفیدپوش و داماد با کت سیاه کم بود که همه چیز ست بشه. پ.ن.۲) (۴شنبه) دلم میخواد گریه کنم اینقدر که خالی بشم ولی گریه ام نمیاد..چه روز بدی بود امروز. دلم گرفته مترسک ناز می کند وااااااااااااای نمیدونید دیروز چه روز قشنگی بود وااااااای نمیدونید چقدر آتیش سوزوندم از اینکه هفته دیگه دوشنبه تعطیله دپرس ام .آخه چرا ؟؟ من جنون گرفتم...من خوش خوش ام..هوا برام کمه هوا برسون خوب برم سراصل مطلب: شنبه برم دفترچه کارشناسی رو بگیرم ثبت نام کنم هروقت هم سراسری امد اون هم ثبت نام کنم اون یکی کنکور ۹۱ هم امد ثبت نام کنم کلا تصمیم دارم هرچی کنکور هست ثبت نام کنم. از فردا هم برم برنامه بگیرم بشینم درس بخونم همون دانشگاه خودم میخوام بمونم نمیرم شهرستان به دانشگاه خودم عادت پیدا کردم. با رشته ام خو گرفته ام بعدش هم بریم دنبال شراکت با چندنفر سر یه برنامه که داریم. شما رو سرشماری کردن؟ صداو سیما چی فکر کرده که مدام از این فیلمهای دهه ۶۰-۷۰ رو نشون میدن؟ همشون هم موضوع و مفهمومش قاچاق و ترور و جاسوسی و خرابکاریه نزدیک به ۶۱٪ از اینا هم جمشید هاشم پور هم توش هست.میشناسینش که؟ همون کچله رو میگم. افتاد؟!!!!!!!!! این هم ستایش بود که بی سروته تموم شد کارگردانه فیلمه خنگ بوده مصلحتا آخه مگه کتاب رومانه که فصل فصل شده؟ فصل بعد ۵سال بعد نشون میدن.از نظر اجتماعی این فیلم تخیلیه و غیرقابل باور. پ.ن)coming soon درپشت کدامین پنجره






که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم ازیادش
ببار باران..درخت وبرگ خوابیدن
اقاقی..یاس وحشی..کوچه ها روزهاست خشکیدن
ببار باران..جماعت عشق را کشتن
کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن
ولی باران تو با من بی وفایی
تو هم تا خانه ی همسایه می باری و تا من
می شوی یک اب


کار ما نیست شناسایی راز "گل" سرخ
کار ما شاید این است که در " افسون" گل سرخ شناور باشیم
دل گیرم نه از دست کسی از دست خودم از دست خودی که تازه داره میفهمه چی شده از دست خودی که تنش گرم بود نفهمید ولی الان خودش توی اتیش گیر کرده داره با آتیش بازی میکنه و هیچ ثمری نداره راه بیرون امدن نداره برای بیرون امدن باید پا بزاره رو خیلی چیزا... ای کاش توانش رو داشتم بگم که من چمه ولی نمیتونمنمیتونم چون عرضه اش رو ندارم

![]()
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم
این مزرعه زندگی من است
خشک و بی نشان
تا عمر دارم یادم نمیره.بیشتر از این نمیشه توضیح داد.فقط یه تیکه از دیروز بد بود که میشه ازش گذشت ولی باید محتاطانه تر شد چون مصائب خاص خودش رو داره.
تورادرقلبم قاب گرفتم
صدایت سروش غیب است مرا
درین واپسین لحظات
صدایم کن
بی تو خواهم
شکست
| Design By : shotSkin.com |





